Jul 23

Jul 18

خسرو شکیبایی هم رفت. به همین سادگی.. یادش گرامی

Jul 16

شاعر دنیا اگه من بودم…
آغاز شعرم، با کلام پدرم بود..

وقتی که بچه بودیم هر روز عصر ساعت 4 که میشد منتظر بودیم از در وارد شی. ساعت 4 هر روز. اون روزا یادمه زیاد اضافه کاری وای نمیستادی. ساعت 4 که می شد احساسی آمیخته از شادی و هیجان دیدن دوباره ات (اگر کار خلافی نکرده بودیم که از مواخذه اش نگران باشیم) جو خونه رو عوض میکرد. نمیدونم چرا این دیدارهای هر روزه هیچ وقت برای ما بچه ها عادت نشد و همچنان هر روز برای ما هیجان خاص خودش رو داشت.

بزرگتر که شدیم تعداد اون روزهایی که اضافه کاری وای نمیستادی هی کمتروکمتر شد و کم کمک ما هم عادت کردیم که به جای ساعت 4، ساعت 8 شب منتظر اومدنت باشیم. یادمه هر روز که میومدی انگار که از سفر برگشته باشی همه صف می شدیم دم در و تا با همه روبوسی نمیکردی از در وارد نمی شدی. هنوزم فریادهای شادمانی که ما هنگام دویدن به سمت در خونه سرمیدادیم تا چرخش کلیدت رو توی قفل در جشن کوچکی بگیریم توی گوشمه.

بازنشسته شدی و ما دانشگاهی. اونم یه شهر دیگه. مجبور بودیم به همون دو سه ماه یه بار دیدنت بسنده کنیم. تهران که اومدم واسه ی فوق لیسانس، با اینکه بازنشسته شده بودی بازم باید عادت میکردم به دیر اومدنت از سرکار. اما این دفعه قضیه 4 عصر و 8 شب نبود. شب هایی که میومدی و فقط مامان بیدار مونده بود. یادم نمیره روزی که باهات اومدم سرکار و از دیدن مسیر طولانی بین خونه و محل کارت مبهوت مونده بودم که “بابا چطوری این همه راه رو هر روز میره و میاد!”.

نمی دونم چی بگم… از زمانی که یادم میاد هر دوتون دوشادوش هم کار می کردین تا نکنه ما بچه ها موقعیت خاصی رو به خاطر مسایل مالی از دست بدیم. از دبیرستانی که من رفتم که شهریه اش اون زمان انگشت حیرت همه رو به دهانشون میکشوند تا خرج دانشگاه های امید و آبجی و دبیرستان احسان و زندگی من تو اصفهان و… فکرش رو که می کنم می بینم با اینکه جزو خانواده های خیلی مرفه تهران نبودیم اما ما بچه ها حداقل در زمینه ی مسائل مربوط به تعلیم و تربیتمون هیچ چیزی کمتر از بچه های خانواده های اعیان و آنچنانی تهران نداشتیم.

یادم نمیره شبی که متوجه شدین واسه اولین بار بزرگترین پسرتون حرف ازدواج رو پیش کشیده چه حس و حالی داشتین. اما باور کنید دلیل اینکه با شما اول حرفش رو نزدم همونی بود که همون شب زمانی که اومدم تو کوچه دنبالتون بهتون گفتم. یادتونه؟ برمیگرده با 10 سال پیش. نمی دونم چه حسی اون شب داشتین اما من خودم رو که جای شما می زارم وحشت میکنم. فکرشو بکنید یهو به خودتون بیاین ببینین پسرتون یهو چقدر بزرگ شده و دغدغه هاش عوض شده.

باورت نمیشه که هنوزم خجالت زده ی قولی هستم که بهت دادم و نتونستم بهش عمل کنم. وقتی یادم میاد که با چه شوقی شروع کردی به کلاس رفتن و من نتونستم به عهدم وفا کنم بغض درگلوم رو میگیره. حتی الآن که نزدیک دوسال و نیمه که ازاون ماجرا میگذره. خدا باعث و بانیاش رو خیر بده که یه پسر رو پیش پدرش خجالت زده کردن.

داره میشه 2 سال… 2 ساله که ندیدمتون اما این یکی رو نمیتونم و نمیخوام بهش عادت کنم. حتی دلتنگیتون هم برام شیرینه. هربار که تلفنی باهاتون حرف میزنم انگار که ده ها ساله صداتون رو نشنیدم. همون قدر عطش شنیدن صداتون رو دارم. وقتی می فهمهم که شکرخدا جسمی و روحی روبراه هستین اون روزم روز میشه و اون هفته ام هفته.

حرف واسه گفتن خیلی زیاده.. میخوام انتهای حرف هام برات آرزوهای خوب بکنم..

پدر نازنینم،

ازصمیم قلب برات آرزوی تندرستی میکنم و امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی. امیدوارم روزی برسه که نه تنها دیگه نگران بچه هات نباشی (که میدونم محاله اما لااقل کمترباشی) بلکه بچه هات لیاقت اینو داشته باشن و به جایی برسن که بهشون افتخار کنی. امیدوارم بتونیم جنم اون رو داشته باشیم که اندکی از آنچه که نثارمون کردی رو نثارت کنیم. امیدوارم هیچ وقت روی لبهات طرحی غیر از لبخند و اون قهقهه های دل انگیزت نقش نبنده. برا یه دنیا آرامش و اطمینان آرزو میکنم. ازخدا میخوام سال های سال سایه ی پر از مهرت رو سرمون باشه.. روز پدر رو بهت با تمام وجود تبریک میگم. برام دعا کنید که همچنان دلگرم دعای شما و مامان هستم و هرچی دارم از همین دعاهای شماست..

پدر جونه، پدر روحه، پدر دینه و ایمونه

پدر نوره، پدر امّید، پدر عشقه که می مونه

Jul 14

- امروز آخرای نهار مامان زنگ زدن. گفتن از عصر تا حالا (به وقت تهران) دارن زنگ میزنن و موفق نشده بودن که باهام صحبت کنن. ظاهراً مشکل از خط بوده چون من امروز تلفنم حتی یه زنگ هم نخورده بود. بعد از مامان با شوهرخاله صحبت کردم که برای چکاپ بعد از عمل قلبی که داشته با خاله و دخترخاله کوچیکه اومده بودن تهران. قبل از اینکه بخوام با شوهرخاله ام حرف بزنم مامان بهم یه سری چیزایی گفتن در مورد شوهرخاله ام و اینکه تکلمش دچار مشکل شده! فکر نمیکردم قضیه خیلی جدی باشه اما وقتی شروع کردم به حرف زدن باهاش باورم نمی شد اون چیزی رو که می شنیدم. آخرین باری که باهاش صحبت کرده بودم مثل همیشه شاد و شنگول و از همون پشت تلفن سربه سر همه میذاشت. جالب اینجاست که با اینکه دو بارعمل قلب داشته با این حال مثل همیشه شاد و شنگول و پر انرژی بود. حتی با اینکه تکلمش مشکل شدید داشت اما همینطور بازم سرحال و خندون بود و سایرین رو هم می خندوند اما من بدفرم آچمز شده بودم. گیج میزدم اساسی. به سختی از هر 20 کلمه ای که میگفت یکی یا دوتا کلمه رو متوجه می شدم. و سعی میکردم پیش بینی کنم چی میخواد بگه که مطمئنم سوتی هم زیاد دادم. تمام تلاشم رو میکردم که مبادا جایی سوتی بد بدم که ناراحتش کنم.

خوشبختانه بهم گفتن که این طبیعیه و اثر یه سری داروی جدیده که داره استفاده میکنه و موقتیه و بعد از حدوداً 6 ماه خوب میشه. اینا رو که شنیدم خیالم یه خورده راحت شد اما هنوزم تو دلم آشوب بود (وهست). باورم نمی شد این تغییر شدید. برای شوهرخاله ی خوبم آرزو میکنم که هر چه زودتر بهبود پیدا کنه و بازهم با طنازی خاص خودش سربه سر همه بزاره!

- مهمونی فوق العاده بود. همه چیز درحد عالی. وقتی مهمونی طوری باشه که تو صورت تک تک مهمون هات خنده ببینی اونم نه واسه یه ساعت دو ساعت بلکه از 6:30 عصر تا 5:30 فردا صبح، وقتی ببینی حتی یک نفرهم تو مهمون هات تنها ننشسته و همه دارن از مهمونی و هم نشینی و هم صحبتی با دیگران لذت می برن، وقتی می بینی که تو همین مهمونی کلی آدم با هم آشنا میشن و بعد از چند دقیقه چنان باهم قاطی میشن که انگار 20 ساله همدیگه رو می شناسن، وقتی در رو باز میکنی و کسانی رو توی چارچوب در می بینی که هیچ و قت تو هیچ مهمونی شرکت نمیکنن، وقتی همه چیز کافی باشه نه کم نه زیاد، وقتی توی جمع مهمون هات انواع و اقسام تفکرها، عقیده ها، نژادها و رنگ ها رو میبینی که چقدر زیبا کنار هم قرار میگیرن و باهم خوش میگذرونن، تویی که همراه همخونه ای های جدیدت (Adrian وEuan) میزبان 36 نفر مهمون بودی خستگیت خود به خود درمیاد. یه تجربه ی فوق العاده و کارگروهی موفق برای ما سه نفر(!Chester boys). آخر این هفته خونه ی Hutchinson girls مهمونیه! عمراً به پای مهمونی ما نرسه! (خنده مثلاً…)

- دکتر امروز ای میل زده بود که یه هفته نیست و میره مرخصی! امیدوارم بهش خوش بگذره! ما که جمع الافی هامون تو تابستون رسماً داره به یه ماه می رسه! اوه الآن یادم اومد واسه ی نامه هایی که بهم داده بود ازش تشکر نکردم! باید ای میل بزنم بهش!

- خیلی وقته تو فکر یه تغییر اساسی هستم اینجا! عوص کردن قالب به تنهایی جواب نداده و هنوزم احساس میکنم یه تغییر میخواد…

- زیر گنبد کبود با شعر “بارو میاد جرجر” اثر احمد شاملو و صدای پروانه به روز شد. داستان بعدی عنوانش “کهن ترین داستان دنیا” ست اثر رومن گاری و با صدای محبوبه. امیدوارم تا انتهای این هفته برسم به روزش کنم. وبلاگ انگلیسیم هم کم کمک به روز میشه.

- فرداشب کنسرت (ما نفهمیدیم واسه گروه های راک هم میشه از واژه ی کنسرت استفاده کرد یا نه!) گروه Fleet foxes هست که از Seattle اومدن. کاراشون قشنگه البته نه به قشنگیه British sea power صددرصد. پس فردا اجرای زنده ی South park تو فستیوال “Just for laugh” هست. جمعه هم که مهمونی! خوبه همه ی این اتفاقات هفته ای داره میفته که دکتر مرخصیه! این هفته از جمعه ی گذشته تا جمعه ی آینده اصل داستان تابستون بود!

- فعلاً رخصت..

 

Jul 8

یه مدته چندتا کار همزمان شده و حتی اگه وقتم رو هم نمی گیرن اما ذهنم رو شدیداً مشغول کرده یا هنوزم میکنن. از جمله همین اسباب کشی و کلی آدرس عوض کردن و کلی کارای مسخره بازی بانکی و کارای دانشگاه و کراهای اداری دیگه ای که این مدته داشتم و دارم و نامه بازی های دانشگاه و مهمونی آخر این هفته مون (که فکر کنم بالای 30 نفر مهمون داشته باشیم) و …الخ. واسه همینم یا وقت نمیکنم یا دستم به به روزکردن اینجا خیلی نمی رفته. حدوداً 8 روزی هم که خونه اینترنت نداشتیم. خلاصه اینکه اون روال روزی یه پست هرچند کوتاه دوباره توش سکته افتاد. امیدوارو بتونم دوباره رو دور نوشتن بیفتم. کمتر از 2 ماه دیگه هم که هم کامیتی میتینگ دارم هم دفاع از پروپوزال.

راستی واسه پست قبلی یادم رفته بود عنوان بزارم. بعدش داشتم فکر میکردم چه دلیلی واقعاً وجود داره واسه ی انتخاب عنوان! دیدم هیچی! چون عنوان های من عمدتاً نشان دهنده ی محتوا و متن نوشته ام نیستن.

امشب میخوام کباب کوبیده ی سیخی رو امتحان کنم. امیدوارم جواب بده. اگه جواب بده درکنار استیک و میگو و همبرگر و سوسیس میتونیم کباب کوبیده هم واسه ی باربی کیوی مهمونی آخرهفته داشته باشیم!

باید تا فردا پس فردا دیگه خونه رو مرتب کنیم.

 

Jul 7

امروز بالاخره اینترنت دار شدیم. یه هفته ای میشه که به خونه ی جدبد اسباب کشی کردیم و کم کم دیگه داریم جا می افتیم. البته هنوز یه سری وسایلمون رو جابجا نکردیم که اونم تو طول هفته ی آینده باید انجام بدیم چون تعطیلات آخر هفته ی آینده مهمونی (نمی دونم فارسیش چی میشه) House warming داریم و باید حتماً خونه تا اون موقع آماده بشه.

امشب آخرین شب فستیوال جاز مونتارئال بود. با بچه ها رفتیم یه سری زدیم. جالبه که سال گذشته در طی یک هفته فستیوال تنها هتل ها و کافه های اطراف محل فستیوال صد و پنج میلیون دلار درآمد داشتن!

از چند وقت دیگه هم فستیوال تنها برای خنده هم شروع میشه. امسال دو تا اتفاق باحال قرار بیافته که یکیش اومدن ماز جبرانیه و دیگریش اینه که دار و دسته ی South park دارن میان و قراره که یه برنامه ی زنده هم اینجا اجرا کنن. یعنی درواقع کارتون رو پخش کنن و همونجا صداگذاری کنن. احتمال خیلی زیاد سربه سر مونترئال هم خواهند گذاشت. خوب دیگه فعلاً بسه! خوابم میاد.

Jul 1

Man ta hafteye dige internet nadaram.. hamin.. in computeri ham ke daram bahash kar mikonam farsi nadare.. hamin..
migama finglish neveshtanam aalami dare ha.. hamin…
inam ye poste motefavet…hamin…

« Previous Entries